
هر کسی را جلوهای است!؟ مرد ثروتمندی دختری زیبا و صاحب جمال داشت. روزی پسری با شرایط بسیار مناسب به خواستگاری دختر آمد و مرد ثروتمند شرط ازدواج را آن گذاشت که پسر به مدت سه ماه در آسیاب دهکده کنار آسیابان و دختر آسیابان کار کند و نشان دهد که حاضر است به کار سختی مثل آسیابانی برای رسیدن به دختر ایدهآلش تن در دهد. پسر قبول کرد و در آسیاب همراه آسیابان و دختر آسیابان شروع به کار کرد. هفتهای که گذشت مرد ثروتمند نزد شیوانا آمد و قضیه را برای شیوانا تعریف کرد و گفت: "من این کار را کردم تا آن پسر جوان ثابت کند میتواند در سختترین شرایط زندگی همراه دختر من...
ادامه مطلب
گاهی یڪ نگاه آنقدر مهربان است ڪه چشم هرگز رهایش نمیڪند گاهی یڪ رفاقت آنقدرماندگاراست ڪه زمان حریفش نمی شود وگاهی یڪ نفر آنقدر عزیز است كه قلب رهایش نمیکند.......
ادامه مطلب
تو را نمی دانم ! اما من به تمامِ این کوچه و خیابان ها به تمامِ قطارهایِ از راه نرسیده به مسافرهایِ خسته به پیرمردِ منتظر به همه ی دنیا اصلا ! گفته ام که با تو نسبت دارم گفته ام که عاشقت هستم رسوا کرده ام خودم را و دیگر کاری از دستِ تو جز گرفتنِ دستانِ من و دور شدن به از اینجا گوشه ی خوشبختیِ کوچکِ خودمان بر نمی آید ! تو را نمی دانم ! اما من همین روزها با خدا مذاکره خواهم کرد یک مذاکره ی یک طرفه که برنده ی نهایی من باشم می خواهم باران را آفتاب را ابر را اصلا تمامِ کائنات را یک روز به دستِ من بدهد تا تمامِ محاسبات را درهم بریزم و هیچکس نفهمد من در یک گوشه ی د...
ادامه مطلب