دل من بی تاب و من همے در پی دل
من صدایش کردم او نگــاهم مـے کرد
حال دل خوب نبود...
نفسش سرد
رخــش زرد
گل باغش بے برگ
گفتمش از چه چنین غصه به خود میدارے
روزگار از پی هم میرود و باز همے میگذرد
دل همسایه ببیـن، میخندد!!
صاحبش شاد، خودش شاد، سرایش آباد
تو چرا غمگینے؟؟
دل یکدانه من هیچ نگفت
همچنان باز نگاهم میکرد...
از نگاهش فهمیدم
جایــش انگار بسی تنـــگ شده بود
آری...
دل بیچاره من دچار بیماری دلتنگی بود.
گفتمش، ای فدایت جان من!!
غصه نخــور
تو فقط حرف بزن، شاد بمان
من جهانی را، پی درمان تو مـی گردم!
شعــــر: maliheh
دل نوشته های یک دختر......ما را در سایت دل نوشته های یک دختر... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18