آدم یک وقت هایی ،
خودش را برای همیشه جا می گذارد!
مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده،
نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه ،
رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه،
کوچکترین کلاس دانشکده،
خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده !
کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده،
پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده،
و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد ،
با دیدن ِ خود تنهای خسته اش ،
دهانش تلخ می شود ،
وبغض !
از گلویش بالا می آید.
آدم،
یک وقت هایی !
یک جاهایی ،
خودش را جا می گذارد .
آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاوت می کند ،
می اندازد همان گوشه کنار
و برای همیشه می رود ...
دقیقا متن درستی است.....من هم خودم را جایی گذاشته ام و هر چه از آن مکان رد میشوم
تلخی آن لحظه را احساس میکنم.
اما تا به حال نگذاشته ام کسی متوجه شود...اما ترسم از روزی است که دیگر نتوانم تحمل کنم
برچسب: خودم را جایی جا گذاشته ام,خودم را جا گذاشته ام,خودم را جا گذاشتم,خودم جان,خودم جان تولدت مبارک,
نویسنده: ساناز حسینیپور