
گاهی یڪ نگاه آنقدر مهربان است ڪه چشم هرگز رهایش نمیڪند گاهی یڪ رفاقت آنقدرماندگاراست ڪه زمان حریفش نمی شود وگاهی یڪ نفر آنقدر عزیز است كه قلب رهایش نمیکند.......
ادامه مطلب
تو را نمی دانم ! اما من به تمامِ این کوچه و خیابان ها به تمامِ قطارهایِ از راه نرسیده به مسافرهایِ خسته به پیرمردِ منتظر به همه ی دنیا اصلا ! گفته ام که با تو نسبت دارم گفته ام که عاشقت هستم رسوا کرده ام خودم را و دیگر کاری از دستِ تو جز گرفتنِ دستانِ من و دور شدن به از اینجا گوشه ی خوشبختیِ کوچکِ خودمان بر نمی آید ! تو را نمی دانم ! اما من همین روزها با خدا مذاکره خواهم کرد یک مذاکره ی یک طرفه که برنده ی نهایی من باشم می خواهم باران را آفتاب را ابر را اصلا تمامِ کائنات را یک روز به دستِ من بدهد تا تمامِ محاسبات را درهم بریزم و هیچکس نفهمد من در یک گوشه ی د...
ادامه مطلب