
تو را نمی دانم ! اما من به تمامِ این کوچه و خیابان ها به تمامِ قطارهایِ از راه نرسیده به مسافرهایِ خسته به پیرمردِ منتظر به همه ی دنیا اصلا ! گفته ام که با تو نسبت دارم گفته ام که عاشقت هستم رسوا کرده ام خودم را و دیگر کاری از دستِ تو جز گرفتنِ دستانِ من و دور شدن به از اینجا گوشه ی خوشبختیِ کوچکِ خودمان بر نمی آید ! تو را نمی دانم ! اما من همین روزها با خدا مذاکره خواهم کرد یک مذاکره ی یک طرفه که برنده ی نهایی من باشم می خواهم باران را آفتاب را ابر را اصلا تمامِ کائنات را یک روز به دستِ من بدهد تا تمامِ محاسبات را درهم بریزم و هیچکس نفهمد من در یک گوشه ی د...
ادامه مطلب